ذبيح الله صفا

1232

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ديريست كه در عشق تو محروم جهانم * مشتاب بقتل من دلخسته كه زودست كس ره بسراپردهء تقدير ندارد * اين قفل درين دهر بكس در نگشودست فياض درين نشأه كسى بىالمى نيست * از سيلى محنت بدن چرخ كبودست * بهنر فخر نكردن هنر مردانست * گهر خويش شكستن ظفر مردانست بر سر كوچهء مردان گذرى كن كآنجا * كيميا چشم‌براه نظر مردانست آنچه در مايدهء هر دو جهان حاضر نيست * چشم اگر باز كنى ما حضر مردانست سنگ بالين كن و آنگه مزهء خواب ببين * تا بدانى كه چه در زير سر مردانست ميل پروازت اگر هست گرانى بگذار * كه سبكروحى دل بال و پر مردانست راه پرآه بريدن روش اهل دلست * گام بىگام نهادن سفر مردانست شجر بارور خلد كه طوبى لقب است * خار خشكيست كه در بوم و بر مردانست بندهء فيض مسيحاى زمان شو فياض * كه بارشاد معانى پدر مردانست * شش جهت را در زدم جز حلقه كس بر در نبود * نه صدف را سينه كردم چاك يك گوهر نبود سير آتشخانها كردم ببال شعله دوش * آنقدر گرمى كه در دل بود در اخگر نبود گرد غم تا رفته شد از سينه دل افسرده شد * پشت‌گرميهاى آتش جز بخاكستر نبود ذوق بىبال و پريها كار ما را خام كرد * ورنه در بزمش دل از پروانه‌يى كمتر نبود جلوهء پرواز زنجير است بىديدار گل * بلبلان را بىتو دامى همچو بال و پر نبود قسمت ما يك دو ساغر خون دل در شيشه داشت * ورنه شمشير ترا تقصير در جوهر نبود سوزش دل دوش روى اشك ما را سرخ كرد * بيش ازين فياض آبى اندرين گوهر نبود * ز استغنا خيالش را بما پروا نمىافتد * نگاهش پرتو خور گر بود بر ما نمىافتد مه رويش گهى تاب از غضب دارد گه از باده * بگلزار جمال او گل از گل وا نمىافتد اگر سررشتهء كار اسيران بلا نبود * سر زلف درازت اين‌چنين در پا نمىافتد چنان هنگامهء بازار دامن‌گيريش گرمست * كه نوبت در قيامت هم بدست ما نمىافتد